انسان ترکیبی از عقل و شیطان است. و این ترکیب دقیقا نصف است. که به ان نفس لوامه و نفس اماره هم گفته شده است. روح انسان که از خدا به او دمیده شده، نفس مطمئنه است. او است که میتواند این برابری را به هم بزند، و یا کلا نفس اماره را نابود کند. در این صورت آماده: الحاق دوباره به خدا می شود(یا ایتهاالنفس المطئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرصیه) و از حالت کثرت به وحدت می رسد. هر سه نفس آفریده خداست، تا انسان در میان افت و خیزهایش، با استعداد خود آشنا شود. و به کمال خود برسد و آن: خود آگاهی است. انسان خود را می شناسد. زیرا وقتی خود را شناخت، خدا را می شناسد. می فهمد خدا چه عظمتی به او داده، بنابر این خدا خودش، اعظم است. نفس اماره برای تحقیر انسان است: می گوید: انسان فقط برای یک لقمه نان، جهت سیر شدن آفریده شده است. و باید از هر راهی، این لقمه نان را بدست آورد، تا بتواند حیات ادامه داشته باشد. اما نفس لوامه می گوید: گرسنه شدی، روزه بگیر! و نفس خود را تربیت کن، سرکش نباشد، تا همه وجود تو را، برای یک لقمه نان تسخیر کند.(مانند کودکی که به اسباب بازی مشغول و از پدر و مادر غافل می شود) و همه انرژی تو، صرف ان بشود. آن را خدا بتو می دهد. فقط باید بخواهی و صبر کنی. در این مدتی که صبر می کنی، رازهای زیادی بر تو آشکار می شود، یعنی فقط به یک لقمه نان تکراری، فکر نمی کنی بلکه خلاقانه به غذا های دیگر هم می اندیشی! زیرا وقتی گرسنه هستی و روزه می گیری، به خواندن قران روی می اوری: و می بینی که خداوند آفریده ها و نعمت های دیگری هم دارد! که برایت ذکر کرده است: عسل مصفا، جویهای شیر، مرغ بریان. پس به لذت بالاتری دست پیدا می کنی. به تو می گوید: اگر این لقمه نان را صرف نظر کنی، یا به دیگری بدهی، دهها برابر ان را به تو خواهد داد. وقتی در راه خدا جهاد کنی و کشته شوی ، نزد خودش می روی، و همه لذات را می چشی.(1عند ربهم2یرزقون) مرحله اول که نزد خدا می روی! همین نزد خدا رفتن: جذبه ای دارد که همه چیز را فراموش می کنی. انسان محو جمال خدا می شود. خدا هم محو جمال تو می شود. و از خود تشکر می کند، که چنین موجودی را خلق کرده است(فتبارک الله) و برای تشکر از تو هم، هرچه دوست داری بهت می دهد. زیرا تو با صرف نظر از لذات دنیایی، به آرزوها و خواسته های بلندی رسیده ای. کل دنیا و روی زمین هم به همین شکل است: وقتی همه مردم دنیا، دنبال اقتصاد هستند. و اقتصاد را زیر بنا می دانند، در ایران، امام خمینی می فرماید: اقتصاد مال خر است. زیرا خر، فقط به فکر: خوردن و خوابیدن و کردن است. دوست دارد که در چمن غلت بزند، و آواز نکره خود را ولوم بالا دهد. اما انسان با صبر کردن میتواند: مهمانی خدا برود، از نعمت های بسیار چشم گیری استفاده کند. بطور مثال: ملت ایران شیعه هست. ولی دیگران او را مسخره می کنند، و می خواهند که از شیعه گری دست بردارد. از امام حسین ع دست بردارد. از حضرت امیرع و حتی پیامبر اسلام و خدا کناره بگیرد. لذا خداوند هم پاداش این صبر و پایداری را می دهد: در ایران منابع و معادنی خلق می کند که: یک گام آن، اسرائیل را مدهوش می کند. در زمان پهلوی، بارها اعلام کردند: نفت ایران سی سال دیگر تمام می شود. و انقلاب شکست می خورد. اما 50سال گذشته، نه تنها نفت ایران کم نشده، بلکه منابع جدیدی هر روز، بر ان اضافه می شود. طوری که منابع نفتی دیگران را هم غنی می کند. ایران به همه دنیا نفت و گاز می دهد. ولی باز هم زیادتر می شود. زیرا خداوند فرموده: (لئن شکرتم لازیدنکم) اگر شکر گزاری کنید، زیادتر می کنم. سرمایه گذاری در ایران شکر گزاری است.ایرانیان بجای دستکاری ابرها، نماز باران می خوانند. لذا می بینید که ایران، اغلب مرزهایش آبی است. دریای قزوین در شمال بزرگترین دریاچه دنیا هست. خلیج فارس و دریای عمان که به اقیانوسها وصل هستند. رودخانه های پر آبی مثل کارون و اترک و ارس و هیرمند: در مرزهای ان است. تا همسایه ها نیز بهره ببرند. ولی برخی از انها با دشمنی اهل بیت، باعث قحطی می شوند.
امپراتوری ماهین به معنی : (مردم ایران همه یکتا نهادند):یعنی از آغاز آفرینش هم شیعه بودند و هم امپراتوری و هم بسیجی :دلیل انهم برگزاری عید نوروز است: امروزه با راهپیمایی های جهانی برعلیه غزه، معلوم می شود سالها است که: بسیج 8میلیاردی تشکیل شده و: احتیاج یه ظهور و بروز داشته است. اکنون بسیج پاریس توانسته: همه را پای کار بیاورد. و یا بسج لندن غوغا کرده است. در امریکا بسیج واشنگتن و نیویرک، و در اسپانیا بسیج مادرید. لذا در همه جای دنیا بسیج فعال است. در شهر های کوچک هم شعبه دارد! تقریبا همه مردم دنیا عضو آن هستند. البته برخی ها رودربایستی می کنند. و به اصطلاح مخالف خوانی می کنند.هدف آنها از مخالفت مثلا با جمهوری اسلامی این است : اگر دست خودشان باشد بهتر عمل می کنند! لذا ته دلشان چیزی نیست. براساس گفته های امام خمینی: دفتر بسیج را همه انبیا و اولیا امضا کرده اند. یعنی بسیج از روز اول بوده است. حضرت نوح یک بسیجی بود. 900سال مقاومت کرد. ولی وقتی کم نتیجه گرفت، از خدا خواست تا همه کفار را، که به بسیج ملحق نشده بودن از بین ببرد! در قران آمده است که نوح دعا کرد: خدایا هیچ کافری را، روی زمین باقی نگذار زیرا مانند بز گر،(ربنا لاتذر علی الارض من الکافرین دیارا) و فرزندان خود را هم کافر می کنند. لذا خداوند هم طوفانی فرستاد و همه زمین را غرق کرد. شهرهای با عظمت با تمام تکنولوژی های ان، زیر آب رفتند. نوح دید حتی پسرش هم غرق می شود. دلش لرزید و گفت: او فرزند من است، او را غرق نکن! و خدا خشمگین شد! چرا که: نوح، آنهمه مردم مردند، ناراحت نشد، ولی برای پسرش با اینکه کافر بود، دلش سوخت . خدا آنقدر ناراحت شد که به نوح فحش ناموسی داد!(انه عمل غیر صالح) که برخی مفسران می گویند: یعنی زنا زاده بود. چون زن نوح هم، مطیع شوهرش نبود! وقتی همه از بین رفتند، نزدیک بود حتی کشتی نوح هم از بین برود. نوح توبه کرد. گفت خدایا اشتباه کردم! خدا به او گفت: باید شیعه شوی تا نجات پیدا کنی! گفت چطور؟ به جبرائیل فرمان داد: تا لوح نوشته ای را به دست او برساند: در ان لوح اسم 5نفر را نوشته بود! خط حضرت علی ع بود. و نوح توانست آن را بخواند. و خدا را به این پنج تن قسم داد. تا نجات پیدا کرد: ایلیا و شبر و شبیر را که خواند، دلش لرزید از خدا پرسید: این آخری نام چه کسی بود؟ که من دلم ارزید! گفت او امام حسین است، و در راه من همه چیزش را فدا می کند! و تشنه شهید می شود. سر او را می برند و خانواده او: را به اسارت می برند. بله اول مداح حسین،خداوند بود و اول گریه کننده برحسین ع، حضرت نوح. این بود که همگی نجات پیدا کردند و برکوه جودی پایین آمدند. آبها فروکش کرد. و (حدود 9هزار سال پیش)زندگی آغاز شد: با نام خدا و یاد حسین ع( زنگی ها که بودند؟) نوح ع چهار پسر داشت. وقتی در کشتی نشسته بود، بادی وزید و دامن او را بالابرد. پسران صحنه را دیدند، یکی از انها پدر را مسخره کرد، دیگری روی خود را برگرداند. سومی نیشحندزد. چهارمی هم پوزخند. نوح ناراحت شد، رو به ان زنگی کرد و گفت: چرا خندیدی و مسخره کردی! روی تو سیاه باد. ولی به سام گفت: تو پسر با ادبی بودی، خدا رو سفید ت کند. این بود که فرزندان این برزنگی، ناچار شدن از نوج جدا شده، به دشت ایران بیایند(حدود 7هزار سال پیش). و مرکز انها زنگان یا زنجان فعلی شد. اما مرور زمان و زیادی جمعیت، باعث شد گروه دوم بنام کاسپین ها بیایند. آنها زنگی ها را باز هم عقب تر فرستادند. لذا سیاه پوستان، به جنوب خلیج فارس و آفریقا رانده شدند. و کاسپین ها مرکز خود را قزوین نام نهادند(حدود 5هزار سال پیش). آنها همه ایران را دشت قزوین، و دریا را دریای قزوین می گفتند. تا اینکه گروه سوم جدا شدند! آنها روس بودند و سفید، و از نسل سام و خود را آریایی اعلام کردند. و سه هزار پیش وارد دشت قزوین شده، نام دریا را به خزر تغییر داند. و کاسپین ها(سرخپوستان) را هم به اروپای فعلی عقب راندند. زرد پوستان هم از بالای دریای قزوین به صحرای گبی و بعد چین و ماچین رفتند.